باز رفتم همون بن بست ، خونه پلاک ۱۵ متروکه شده بود ... اخرین خونه بن بست ... پنجرم شکسته بود ... خونه ظلمات ... باورم نمیشه ...
استخونهای عجیب کف آسفالت دم در ورودی ... محمد میگه کار مرجانه میخواد مارو طلسم کنه سر همینه همیشه دعوا داریم ... - محمد تو مست میکنی میکشی توهم میزنی تقصیر مرجانه؟؟؟ - آره جون عسل من اینطوری نبودم ...
....
زنگ ممتد در ... یکی وحشیانه درو میزنه ... به در اعتباری نیست با یه لگد باز میشه ... من خشکم زده زمان وایساده ... صدا زنگ قطع نمیشه ... هروز این سناریو تکرار میشه و هربار هم من لجبازی میکنم هم اون ... هربار زنگ ممتد ... هربار در باز کردن من ... عربده ... دعوا... فحش و تهدید ... بعدش کوتاه اومدن من ... بعدش قربون صدقه و التماس اون ... محبتهای بی پایانش ... عشق نابش ...
کوچه تاریکه . هیچکس نیست مثل همون وقتا که هربار تو کوچه جیغو داد میکردیم انگار آدمی اونجا ساکن نبود ...
برمیگردم پیش دوستم لبخند میزنم بهش و سوار ماشین میشمو میریم ...
یک روز این غصه یه آدمو داغون میکنه دختر تو چرا از پا درنمیای پس؟؟؟ هشت ماه ... دو سال ... شاید سه سال ... نمیدونم کی تموم شد ... فقط خیلی دوره
زندگی من یک روز پیشش هم دوره ...